پنجشنبه ۲ آبان ۱۳۸۷ ه‍.ش.

من و آرزو

من و آرزو
مثل هميشه داشتم مي رفتم مدرسه . اصلا تا حالا نديده بودمش . از كنارم رد شد . ادكلن عجيبي زده بود . بوي ادكلنش تا چند تا كوچه اونطرفتر ميامد . اصلا به روي خودم نياوردم و از كنارش رد شدم . وقتي از مدرسه برمي گشتم توي اون كوچه غير از من و اون هيچكي ديگه نبود . يه بار به خودم گفتم يه تيكه بندازم اما غيرتم زد بالا كه نه اين كار بديه . هر چي به من نزديكتر مي شد كيرم وسوسم مي كردم كه يه چيزي بگم . تا اينكه بهش رسيدم « سلام خانوم خانوما » اونهم كم نياورد و گفت « عليك سلام » . ديدم اي بابا مثل اينكه اينم ازاونهاست ها . بهش گفتم افتخار آِشنايي مي دين و اونم كه مثل اينكه خيلي مشتاقه گفت بله عزيز . خلاصه از اونروز دو هفته گذشته بود كه متوجه شدم پدومادرش رفتن خونه خالش . اول اينو بگم كه خونه خالش توي خيابون توحيد بود و حدس مي زدم كه تا ساعت 8 شب نياين خونه . اونروز آرزو امتحان داشت و به مامان و باباش گفته بود چون فردا امتحان دارم مي خوام يكم درس بخونم به خاطر همين با اونا نرفته بود. ساعت تقريبا 3 عصر بود كه تلفن به صدا در اومد . ديدم آرزويه . گفتم سلام آرزو چه خبر؟ اونم جوابمو داد و گفت مامانم قضيه دوستي ما رو فهميده و گفته كه بياي ببينمت . منم خيلي ترسيدم . با خودم گفتم نرم . امكان داره بدبختي برام پيش بياد . اما دوباره آروز زنگ زد . اينبار مادرم مي خواست گوشي تلفن رو برداره كه من سريع رفتم گوشي رو برداشتم . ديدم دوباره آروز از اون ور تلفن مي گه كجايي ؟ زود باش ديگه مادرم كارت داره . ديدم اگه نخوام برم كه بدتر ميشه به خاطر همين بلند شدم به مامانم گفتم « مامان من مي رم خونه رضا تا با هم درس بخونيم » مادرم هم گفت « باشه برو . اما برگشتنا چند نون هم بگير » با ترس و لرز به راه افتادم . به در خونه ي آرزو كه رسيدم يه بار ديگه به خودم گفتم از همينجا برگردم تا هنوز دير نشده . كه يه دفعه اي ديدم در خونه ي آروزشون باز شد و خود آرزو با يه چادر سفيد رنگ اومد در خونه . گفت اومدم ببينم كه مياي يا نه . من هم كه ديدم كم كم داره سه مي شه گفتم تازه همين الان رسيدم و مي خواستم دربزنم كه تو اومدي و درو باز كردي . به من گفت بيا داخل منو مادرم با هم تنها هستيم . منم رفتم داخل اما اصلا خبري از مامانش نبود . به من گفت بشين اينجا تا من برم مامانم رو صدا بزنم . رفت توي اتاقشون و بعد از چند دقيقه ديدم اومد . تا چشمم بهش افتاد تعجب كردم . گفتم اين ديگه چه ماماني داره كه هيچي بهش نمي گي ؟ يه لحظه تا به خودم اومدم ديدم آرزو لخت لخته . با خودم گفتم يعني چي ؟ اين ديگه چي بوده كه به تورم خورده ؟ آرزو اومد كنارم نشست و دستشو انداخت دور گردنم . كيرم داشت مي تركيد . اونقد اومده بود بالا كه نزديك بود شلوارم رو پاره كنه . آرزو به من گفت « بلند شو لباسهات رو دربيار امروز خيلي كارا داريم كه بايد انجام بديم » من هم با خجالت زياد فقط لباسم رو در آوردم يه دفعه آرزو گفت « چه كار مي كني زود باش ديگه شلوارت رو هم دربيار » منم مثل اين بچه كوچولوها كه به حرف مادراشون مي كنن مو به مو به حرفهاش گوش مي كردم . با آرزو رفتيم توي اتاقش و روي تخت نشستيم . اون اومد و از روز اول دوستيمون گفت و منم فقط گوش مي دادم . كه يه دفعه گفت شروع كن ديگه . من گفتم اخه من چكار كنم . گفت تو بايد امروز يه حالي به من بدي . منم گفتم باشه . اينو بگم كه من اولين باريه كه سكس داشتم اونم توي 19 سالگي . دراز كشيد و منم مثل اين آدم نافهما با هيكلم دراز كشيدم روي آروز . بيچاره يه دفعه گفت جون مادرت زود باش . كيرم واقعا داشت مي تركيد . همينطور كه دراز كشيده بودم روي آرزو كيرم رو هم بدون هيچ معطلي گذاشتم روي كس آرزو . اما مگه اين سك پدر مي رفت توي كسش . يه كس تنگي داشت كه نگو . خلاصه با هر بدبختي كه بود كيرم رو فرو كردم توي كس اون بيچاره يه دفعه اي جيغش بلند شد « آخ آخ آخ بازم بازم بازم » منم شروع كردم به تلمبه زدن . آبم كم كم داشت مي اومد بعد از چند لحظه آبم اومد و منم به خاطر اينكه خودم و اونو بدبخت نكم آبم و ريختم روي سينه هاي توپلي و سفيدش . بعد بلد شدم و كيرم رو بردم جلوي صورتش اونم بدون هيچ معطلي اونو گرفت و كرد توي دهنش . خيلي حال مي داد . انگار كه داشتم توي بهشت راه مي رفتم . احساس مي كردم كه داره حالش بهم مي خوره چون نوك كيرم داشت مي خورد به انتهاي دهنش . كيرم رو درآورم و به اون گفتم خودت رو برگردون . اونم خودش رو برگردوند و منم كيرم نازنيم رو كردم توي كونش . اولش كه از كسش تنگ تر بود و سروصدا هم زياد . اما آروم آروم ديگه جاي خودش رو باز كرد . اونروز من و اروز بهترين روز زندگيمون بود . چون خيلي حال كرديم . ساعت 5 بود كه بخودمون اومديم . يه دفعه آرزو بهم گفت مي خوام يه چيزي قشنگ نشونت بدم .« اينو همين امروز از يكي از بچه ها گرفتم . واستا تا برات بزارم » به طرف دستگاه سي دي شون رفت و سي رو گذاشت . يه سوپر تمام بود . بعدش به من گفت بيا اينحا بشين يه چيزايي ياد بگير . منم رفتم و نشستم . اما نشستن و همانا و رفتن توي دنياي ديگه همون . آرزو در همون حالي كه هنوز لخت بود هر كاري كه هنرپيشه زن اون سوپر انجام مي داد انجام داد و به من گفت تو هم شروع كن منم ديدم بابا دارم عقب مي افتم . دايماً صداي فرچ فرچ كير و كوس و كون ما دو تا بود كه به جاي صداي تلويزون داشت در مي اومد . بعد از اينكه با هم كلي حال كرديم با همديگه رفتيم حموم و اونجا هم به هم پريديم . اونروز يه عالمه به من خوش گذشت تا اينكه امروز احساس كردم كيرم خيلي مي سوزه . به خاطر همين رفتم دكتر . اما خيلي خجالت مي كشيدم كه به دكتر بگم آقاي دكتر كيرم درد مي كنه . دلم رو زدم به آب و به دكتر گفتم كه كيرم مي سوزه . دكتر وقتي كيرم و رو ديد گفت : « پسرم شما ازدواج كردين ؟ » نه ولي قراره كه توي چند سال آينده برم خاستگاري . « اينطور كه معلومه شما با يه نفر نزديكي داشتين» نه آقاي دكتر اين چيزا چيه مي گين . عفت كلام هم خوب چيزيه . « پسرم اگه با كسي نزديكي داشتي يا نداشتي بايد به تو بگم كه متاسفانه شايد در آينده نتوني صاحب فرزند بشي چون يكي از رگهاي بيضتون پاره شده » تا اينو گفت انگار دنيا روي سرم خراب شده . به ياد اونروز افتادم كه آرزو مي گفت « محكمتر بزن » و منم تا مي تونستم كيرم رو فشار مي دادم با تمام قدرت توي كس اون بيچاره . خيلي ناراحت شدم . دكتر چندتا قرص و آمپول داد تا مصرف كنم و منم از اونوقت تا الان ديگه با خودم توبه كردم كه تا زماني كه خوب شندم به كوس و كون مردم نه نگاه كنم و نه به فكر اينجور چيزا باشم . اميدوارم كه اين تجربه من تجربه اي باشه براي اوتايي كه مي خوان به يه نفر تجاوز كنن . باور كنين مهم سكس نيست بلكه مهم سلامتي خود انسانه كه بتونه درست سكس داشته باشهپایان